تبليغاتX
خانه ی شعر انجمن نویسندگان ماکو

خانه ی شعر انجمن نویسندگان ماکو

از وبلاگ های شبکه ای انجمن نویسندگان ماکو

پایگاه فرهنگی ادبی انجمن نویسندگان ماکو یک ساله شد ...

 

http://anjomanemaku.mihanblog.com

 

اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 17:15  توسط انجمن نویسندگان ماکو  | 

شعری از یک نویسنده

به بهروز اسماعیل زاده

زمان که بالای سرم ایستاد

شاعر خوابید!!!

و سایه ام از روی سر شاعر گذشت

مثل شعر سیاهی که

 شاعر خواب دیده بود

و من نوشته بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:33  توسط انجمن نویسندگان ماکو  | 

شعری از خانم پریچهر زرین

گفتی

گرمای قدمهایت را

به شبهای زمستان می بخشی

و از خاطرات برفی

مترسکی می سازی

تا جالیز رویاهایت را

نگاهبانی باشد

اما...

اما نگفتی برای کدامین بهار؟!...

۸۴/۱۱/۲

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:20  توسط انجمن نویسندگان ماکو  | 

دوشعر از محمد رحیمی

آّه معشوق دیرینه ی من

نمی شناسی ام ؟

به آسمان نگاه کن

تمام این ستاره ها درد ها ی  منی را چشمک میزنند

که تو را

 

سجده

سجده

سجده

به عرف مرده پرستی می پرستم

نه

شکوه نمی کنم

زجر ت نمی دهم

آسمان در نگاه توست

دلم در نگاه توست

امادریغ !

که از چشمهایم تنها

خواب خدایانی را که دیده ام

رویای ضیافت فرشتگانم

گل بهشتی را که جهنم چشمهایم رویانید

نصیب تو گشت

نه شکوه نمی کنم

اما

 تمام توان تنم را به زبانم وا می گذارم

و شعر سادگی هایم را

آواره کوچه های کودکی میکنم

تا کودکان آهنگ عشق های بیدلیلشان کنند

واین غمگین تریتن آواز استمداد قرن است

غمگین تر از آواز استمداد شاملو

 

**********************************************************

 

دلم برای کودکی تنگ شده است

 روزهایی

که انتهای آسمان به

خدا می رسید

 

 

************************************************************************

http://bardiya63.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 21:0  توسط انجمن نویسندگان ماکو  | 

کتایون آموزگار

" پنهان شدم . بیا!"

بردیوارچشم گذاشته

پروانه یِ کوچک

 

 

***

 

 

خسته از بال زدن

بر سنگی خفته است

پروانه ی کوچک

 

*******************************************

خسته از تنهايی

در انتظار آفتاب است

نيمکت خيس
 

 

 ***

 

 

 

لبخند زنان

طعم توت ها را مي چشد

نيمکت خيس

 

http://www.katamooz2.blogfa.com/


 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 18:26  توسط انجمن نویسندگان ماکو  | 

شعری از شهر بانو باقر موسوی

در زمستان 1337 در شهرستان ماکو به دنیا آمدم . هفت ساله بودم که به شهر تبریز کوچ کردیم . آبان ماه 1376 با خانواده راهی المان شدم . با بیست سال سابقه خدمت در آموزش و پرورش شهر تبریز بازنشست شده و در دیار غربت ماندگار شدم .

قابل تو جه این که خانم موسوی نویسنده ی وبلاگ های زن متولد ماکو می باشند!

 

...

« بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا چنین رنگ است ؟

زنده یاد مهدی اخوان ثالث »  

...

و من ره توشه برداشتم

قدم در راه بگذاشتم

و دیدم آسمان هر کجا

آری همین رنگ است

حتی تیره تر زین رنگ

...

من اینجا هم گدای پابرهنه بر زمین دیدم

من اینجا هم پدر را دست خالی پشت در دیدم

من اینجا هم نوای مادری پابند آداب کهن دیدم

من اینجا هم زنی را دربدر دیدم

...

من اینجا مادری دیدم

برای دیدن فرزند دلبندش

به راه افتاده اما

مثال بید می لرزد

ز ترس مرد خانه

...

من اینجا دختری دیدم

فریب زرق و برق زندگی خورده

به ظاهر زنده اما

صد افسوس و هزار افسوس

تو پنداری که مدتهاست او مرده

دگر کفتارها هم

به سوی لاشه گندیده اش

رو نمی آرند

...

من اینجا هم زنی در گور

 به دست همسرش دیدم

من اینجا هم پدر را

تشنه بر خون پسر دیدم

من اینجا هم زنی را دربدر دیدم

...

من اینجا هم دلم تنگ است

من اینجا هم به دل دارم

حسرت دیدار فرزندم

می اندیشم در اینجا هم

 

« به کجای این شب تیره

بیاویزم قبای ژنده خود را ؟

مهدی اخوان ثالث »

 

 

شهربانو باقرموسوی ( قایا قیزی ) خرداد 1383

( با تشکر از دکتر شیوا کاویانی جهت ویرایش این شعر )

http://www.gayagizi.blogspot.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 10:49  توسط انجمن نویسندگان ماکو  | 

بریده هایی از دستنوشته های دختری که خودش را کشت...

چند شعر از انسیه اکبری از سایت کلاغ:

 

 

 

 1 _

     ...نگو که عاشقم بودي...

اينجا دروغ

مثل عاشق شدن کفر است...



2 _

  تفاله چاي تو...

خاکستر سيگار من...

بيقرار گوشه ايي خلوت

براي مغازله...



3 _

      و دور نماي هر چيز زيباتر است ...

       ... غير لبانت...!



4_

      زمان عاشقانه ميگذرد

در دوزخ...

ساعتم را تو خريده يي ..!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 12:55  توسط انجمن نویسندگان ماکو  | 

دو شعر از مریم علی اکبری

 

 

مريم علي اكبري

 

متولد دوم ارديبهشت هزار و سيصد و شصت و چهار

 

گرگان

 

دانشجوي ميكروبيولوژي

 

http://www.maryamaliakbari2005.persianblog.com/

۱.

« آه اگر... »

 

 

آه اگر او نيز مثل من شبی

جام عشق پاكمان را سر کشد

سينه‌اش لبريز از يادم شود

بی‌محابا سوی قلبم پر کشد

نيمه‌شب پنهان به زير نور ماه

پر کند از ياد من تقويم را

با خيالم بگذراند روز و شب

لحظه‌های بی‌کسی و بيم را

با صدای گرم و بی‌آلايشش

کوچه‌ها را پر کند از نام من

با دلی ديوانه و حيران و مست

بی‌قرار آيد به سوی دام من

آه من بيهوده می گويم از او

او نه می‌بيند نه می‌خواهد مرا

نه اسير و رام عشقم می‌شود

نه به نامی ساده می‌خواند مرا

هرچه می‌گويم از او يا گفته‌ام

در کوير سينه مدفون می‌شود

در سکوت ممتد و بی‌روح او

چشم‌هايم جامی از خون می‌شود

با تمام آن‌چه با دل کرده اسـت

دوستش می‌دارم از اعماق جان

من به اين احساس اندک دل‌خوشم

تا ابد ای عشـق باشی جاودان

12/11/84

 

 

۲. 

 

((بيست سالگي))

تا كنون

بيست بهار را به چشم ديده ام

در بيست سالگي

آرميده بر گهواره ي زميني گناه آلودم

و دستاني مشكوك

كه جويبار خون در آن ديرگاهيست به خشكي نشسته

تكانم مي دهد

دستاني سرد

در زمستاني سرد و غبارآلود

با چشماني يسته

كه از تكان هاي ناگزير گهواره

پلك ها را بهم فشرده است

دنيا را مي بينم.

و گاهي

لبان پر وسوسه و شهواني باد

بوسه بر گونه هاي تبدارم مي كارد.

رفت و آمد بي شكيب ابرها

در گهواره ام

و آواي بي امان كلاغ ها

در گوشم

در بيست سالگي

به بيست سالي مي انديشم

كه از دريچه ي بيست بهار

پا به درون خسته ام نهاده است.

بيست سال

بيست تولد

ميلادي كه جز تقويم و برگهاي شناسنامه

كسي گواه آمدنش نيست

ميلادي كه من آن را اينگونه تفسير مي كنم:

در سالي كه هزار و سيصد و شصت و چهار پرنده ي خاموش

در دومين روز ارديبهشت

رويش نحيف جوانه اي را

بر شاخسارهاي پريده رنگ فراموشي

جشن گرفتند

تا صبح به پايكوبي برخاستند

و ميلاد من ، زبان از ياد رفته ي پرندگان بود.

طنيني

كه من آغازگرش بودم

با نخستين غريو

غريوي كه با آن آمدنم را به همه اعلام كردم

با گريه و درد

اكنون

بيست سال گذشته است

و چند روز ديگر از بيست هم فراتر مي رود.

از من

جز چندين دفتر شعر و يادداشت هاي پراكنده

و چند مجله كه بار سنگين شعرهايم را به دوش مي كشد

چيزي به يادگار نمانده

اين است خلاصه ي تمامي ايام رفته

و باز هم كه بخواهم بگويم

چند تقويم قديمي

و غروري هزار پاره

تكثير بي تكلم من در هزارتوي زمانه اي چنين.

جز اين نمي توانم بگويم

يعني به ياد نمي آورم.

و همين كافي ست

براي پرده برداشتن از نيمه ي ديگرم

نيمه اي كه شما نمي بينيد

همين براي گفتن از آن نيمه ي چموش ناآرام

كافي ست

و ديگر مي ماند

نامي

كه زيبنده ي شناسنامه است و مادر يكي از رسولان آسماني

نام گلي هم مي تواند باشد

گلي معصوم در دستان معصيت وار فريبي پنهان

نامي كه با من زيسته است و از آن من نيست

در بيست سالگي

كه رفته رفته

با آن وداع مي كنم

گهواره ام در نوسان خاطرات بيست ساله

امواج نا آرام ذهن عاصيم را

به هر سو مي پراكند

و هوا از شعرهاي نيامده بر كاغذ

لبريز مي شود

اينبار كه باران ببارد

سرانگشتان جوهري شعرهايم

بر شيشه هاي غبار آلود

تلنگري خواهد شد

تلنگري براي نگاهي جستجوگر

نگاه جستجوگر انساني كه نمي شناسمش

انساني از تبار من

و شايد اندكي غريبه.

نگاهي كه شايد

ردپاي شعرم را در غبار مبهوت پنجره ببيند

با كمي ترديد

چشمانش را محو كلام حك شده بر شيشه كند

و با لحني شاعرانه

يا تهي از احساس

اينگونه بخواند:

 

((در بيست سالگي

آرميده بر گهواره ي زميني گناه آلودم

و دستاني مشكوك

كه جويبار خون در آن ديرگاهيست به خشكي نشسته

تكانم مي دهد.))

27/12/84

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:30  توسط انجمن نویسندگان ماکو  | 

قصه يك جدايی

شعر: ناظم حكمت


ترجمه : ياشار ياغيش


 

مرد گفت: دوستت دارم

سخت، ديوانه وار

انگار كه قلبم را شبيه شيشه ای

در مشت فشرده و انگشتهايم را بريده باشم

مرد گفت: دوستت دارم

به عمق، به گسترای كيلومترها دوستت دارم

صد در صد

هزار و پانصد در صد

صد در بی نهايت، در بی كران در صد

زن گفت: با ترس و اشتياقی كه داشتم

خم شدم

لب بر لبت نهادم و دل بر دلت

و سرم را بر سرت تكيه دادم

و حال آنچه كه می گويم

تو چون نجوايی در تاريكی مرا آموختی

وخوب می دانم

كه خاك چگونه چونان مادری با گونه های آفتابی اش

آخرين و زيبا ترين كودكش را شير خواهد داد

اما گزيری نيست

گيسوانم پيچيده بر انگشتان كسی است كه

روی بر مرگ نهاده

و اين سر را رهايی ممكن نيست

تو

رفتنی هستی

حال اگر چه خيره بر چشمان نوزادمان بنگری

تو

رفتنی هستی

حال اگر چه مرا رها سازی

زن سكوت كرد

 

در آغوش هم فرو رفتند

 

كتابی بر زمين افتاد

پنجره ای بسته شد

 

از هم جدا شدند

 

 

 

http://turkpoem.persianblog.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 14:18  توسط انجمن نویسندگان ماکو  | 

معرفی اجمالی حسنا صدقی

 

 

 

حسنا صدقی متولد بهمن ماه 1362 اولین شعر خو را در پنج سالگی سرود که دو سال بعد از طریق برنامه ای تلویزیونی در سطح کشور پخش شد.آمیزش وی با شعر و ادبیات از همان سال ها تا کنون ادامه یافته است.

2 اثر از وی به بازار کتاب ایران عرضه شده است:
1-مجموعه شعر راز تنهایی-انتشارات ثالث
2-مجموعه شعر داستانی پلان آخر،دیگر خداحافظ بازیگر-انتشارات قصیده سرا

وی سردبیر بخش ادیبات جوان سایت ادبیات و فرهنگ است

 

دیگر شعرهای ایشان را میتوانید در وبلاگ ایشان با نام " آغازی از انتها: بخوانید

http://hosnaa.blogfa.com/

 

"هیچ چیز بی تو شروع نشد

 

همه چیز با تو تمام می شود..."

 

*

خوش آمدی

قدم هایت لاله گون

بهار سرمازده ی زمستانی

خوش آمدی

بستر تکامل،تحفه ی شیرین یادها

خوش آمدی

بر بلندای لحظه های ماندن

نور قدم هایت بر چشمان ستاره

روشن.

*

بیا دست به ماه بکشیم

نازنینا

دستت را به من بده

می دانم خسته ای

کوله بار خستگی روزها را به دوش زمانه بگذار

جاده ها سرد و خاکی اند

می دانم

پریزاد قصه هایم

می دانم خسته ای

با من از دغدغه ی نیامدن ها سخن مگوی

بهانه مگیر مهتاب شباهنگام

ستاره ای در آسمان نیست

این کورسوی چشمک زن

رد پای قدم های تو بوده

روی تن پوش خالی آسمان.

*

بهانه مگیر:

" دلتنگم "

من همه ی بهانه ها را برایت گرفته ام

همه ی شب ها را تا سحر گریسته ام...

 

لحظه آماده ی دیداراست

بهانه مگیرکنون که زمان در دستان ماست

 

دستت را به من بده

شن ریزه ها نمی لغزند

شیب تند جاده ها را هم قسم داده ام...

*

استوار باش

ما می توانیم

همین که من هستم و تو

همین لحظه ای که بوی باغ،بوی اقاقی می دهد

همین که باران پشت پنجره پیانو می زند

این ها را با فال نیک بگیر

دلبرده ی داستان دلباختگی ام

من و تو هستیم و باران

این زیبا نیست؟

*

تازه از راه رسیده ای

خسته ای

از شرشر شریان زندگی بهانه مگیر

این آغاز افسانه ی ماست

یادت هست

سوگند خیس من را زیر باران؟

یادت هست

گفته بودم

تا آخرین فصل باران...

*

انتظار طوفان زده ی آمدنت

نمناکی جاده و لغزندگی راه را به جان خریده ام

برایت همه ی بهانه ها را گرفته ام

دیگر از احتمال نیامدن سخن مگوی

بهانه مگیر:

" خیس می شویم "

ما در ابتدای واژه باریده ایم

 

بیا برویم زیر باران

آخرین فصل بارانی را جشن بگیریم...

 

 

حسنا صدقی – دی ماه ۱۳۸۴

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 16:51  توسط انجمن نویسندگان ماکو  |